در آغوش خدا
"با من باش تا با تمامی خدایی ام با تو باشم." حدیث قدسی
خــــــــــــدای من ! آنچه خواهید خواند
قوانینی است که سید مجتبی علمدار برای خود وضع کرد تا با تربیت نفس و روح
خویش در مقابل معبودش سربلند و سرافراز حاضر شود. و این است آن نگاه و
رفتار ناب بسیجی که اجرش جز شهادت نیست. این ۱۰ قانون می تواند منشوری باشد
برای همه ی بسیجیان که هدفی جز تقرب نباید بجویند. قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم
از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را
باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را
بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء 4/5/69) قانون دوم : پروردگارا! اعتراف می
کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه
دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به
هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک
24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .(تاریخ اجراء 11/5/69) قانون سوم : خدایا ! اعتراف می کنم
از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم.
حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی
نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت
نماز قضا بجا بیاورم.(تاریخ اجراء 26/5/69) قانون چهارم : خدایا! اعتراف می کنم از
اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر
هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه
باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال
صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .(تاریخ اجراء 16/6/69) قانون پنجم : خدایا ! اعتراف می کنم
از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن
خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید
سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم
باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای
نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب
قرآن بخوانم.(تاریخ اجراء 13/7/69) قانون ششم : حداقل باید در آخرین
رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی
نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و
100 صلوات بفرستم.(تاریخ اجراء 18/8/69) قانون هفتم: حداقل باید در هر 24
ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در
24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می
شود.(تاریخ اجراء 30/9/69) قانون هشتم : هر کجا که نماز را تمام
می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه
باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به
ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .(تاریخ
اجراء 19/11/69) قانون نهم : در هر روز باید 5 مسئله
از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را
بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .(تاریخ اجراء 14/1/70) قانون دهم : در هر 24 ساعت باید 5
بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم.
اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر
یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.(تاریخ اجراء 15/3/70) دیشب خواب
پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر
جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون
داشتیم زود تموم شد.
الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می
دونی که بابا نون لواش دوست
نداره. گفتم
صف سنگگ شلوغه . اگه نون می خواهید لواش می خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر،
قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا
نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا. این حرف خیلی
عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم . دیروز هم کلی برای خرید
بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمی
رم. هر کاری می خوای بکن! داشتم فکر می
کردم خواهرم بدون اینکه کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک
می کنم بازهم باید این حرف و کنایه ها رو بشنوم.
دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور می شه به جای نون برنج درسته کنه. اینطوری بهترم
هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می افتم رو دنده لج
و اصلا قبول نمی کنم. اما
یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی
پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از
این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث
نکرده بودم و خودم رفته بودم . هنوز هم فرصت بود که برم و
توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی کرد. سعی
کردم خودم رو بزنم به بی خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم
خورد بود. یک ساعت گذشت
و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد.
مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان
اعصابمو بیشتر خورد می کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می اومدم تصادف شده بود. مردم می گفتند به یه خانم ماشین زده . خیابون خیلی شلوغ
بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود. گفتم نفهمیدی کی
بود؟ گفت من اصلا جلو
نرفتم. دیگه خیلی نگران
شدم. یاد خواب دیشبم افتادم .فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه
افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه
اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت
راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی
رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برجها این
نونوایی تعطیله. دلم نمی خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره ای نبود. به
خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیقتر بپرسم. دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه
به مهربونیها و فداکاریهای مامانم فکر می کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می سوختم.
هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی
رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار
زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد
نیستی درست زنگ بزنی ...؟ تازه متوجه شدم
صدای مامانم چقدر قشنگه ... یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم
قولهایی که به خودت دادی یادت نره من اينجا
بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم ز سيلي زن ، ز سيلي
خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين! من اينجا بس دلم تنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي فرجام بگذاریم... یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک
شبا
وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره
تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره خدا
میبینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو
از اون بالا میاد پایین .. خدا میگیره دسِت
رو خدا میدونه تو قلبت .. چه اندازه تو غم داری
خدا میدونه تو دنیا .. چه چیزی رو تو کم داری خدا نزدیک قلب توست .. با یک آغوش وا کرده
نذار پلکهاتو روی هم .. اگه قلبت پره درده خدا رو میشه حسش کرد .. توی هر حالی که باشی
فقط باید تو با یادش .. توی هر لحظه همراشی ‘’مجتبی
هلالیا’’ منبع : asheghaneha.ir معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام
تنبیهم کرد و همه بمن خندیدند نمیدانست من خدایی را کشیده بودم که همه میگفتند
دیدنی نیست ... نیم
ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
نه آن قدر پاکم که کمکــــم کنی و نه آن قدر بدم که رهـــایم کنی …
میــــــــان این دو گمم !
هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم …
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و
هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی …
آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !
خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن... !

صدای مادرم
چقدر قشنگه....

تِک تِک ساعت ، شب و روز و ماهها می گذرد و ما چه بخواهیم و چه
نخواهیم سال جدید می آید و سالها نیز
پشت سر هم می گذرد و ما خوشحالیم که عید می آید و غافلیم که یک
سال از عمرمان کم شده و به آخرت
نزدیک شده ایم ، آیا هیچ اندیشیده ایم که این عمر گرانمایه را
چگونه طی کرده ایم ؟
ادامه مطلب

سرفه کنان در حیاط
از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که
من ایستاده بودم آمد…
آواز که خواند تازه
فهمیدم… پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!
| Design By : Pichak |



